ساده بگم...!
نمی دونم چرا وقتی آسمون دلش می گیره و می خواد اشک بریزه انگاری من یه نیروی مضاعف می گیرم و کلی انرژی و آرامش. دیگه از اون کسلی و کرختی خبری نیست. این لحظه هم یکی از اون لحظه های قشنگه. دارم غرق می شم تو افکارم...فکرای جورواجور دست از سرم بر نمی داره. گاهی با خودم فکر می کنم چقدر من عوض شدم. گاهی از تقکراتی که چند سال پیش کلی تو ذهنم باهاشون درگیر بودم و برام خیلی مهم بودن خنده ام می گیره. خنده ام می گیره بخاطر اینکه خیلی چیپ بودن.
و اینجاست که با تمام وجودم درک می کنم که آدم ها اگه بخوان می تونن تغییر کنن و بهتر ببینند و در نتیجه ساده بگم بهتر بمیرند.

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۲/۲۵ ساعت ۱۲:۱۲ ب.ظ توسط معصومه
|
بسيار وقت ها