مي خواهم ذهنم را بشکافم تا شايد چيز با ارزشي پيدا کنم ولي نمي دانم چرا خداوند اين توانايي را از من گرفته. تازه فهميدم زنجيرسرنوشت چقدر محکمه تازه فهميدم چرا من الان اينجام و بايد بنويسم تازه جاي اون نقطه خالي رو تو ذهنم پيدا کردم آدما خيلي بي ظرفيتن تازه وقتي يه اتفاقي براشون پيش مي ياد ياد خدا مي يفتن و تازه مي فهمن قبلا بايد چه کارها مي کردن و نکردن. دنياي کوچيکيه اونقدر کوچيک که بايد واقعا حسش کني . يه نگاه به عمر گذشتت بنداز ببين چقدر سريع گذشت خودت هم باورت نمي شه بقيه عمر آدميزاد هم به همين سرعت مي گذره تازه اگه شانس بياري و پير بشي شايد اون آخرا فرصت توبه بهت داده بشه که اين ديگه آخر شانسه ولي از کجا معلوم به اونجا برسي. اگه هر روز که از خواب پا مي شي به اندازه پنج دقيقه به خوب زندگي کردن و با وجدان زندگي کردن فکر کني و همون رو تو همون روز عملي کني اونوقت به اون حسي که گفتم مي رسي به اون آرامش واقعي (رسد آدمي به جايي که به جز خدا نبيند).

ديروز با مجيد رفته بوديم مرغ بخريم همين که فروشنده داشت مرغا رو مي کشيد يه صحنه اي خيلي من و ناراحت کرد فروشنده مرغا رو تميز کرده بود استخونهاي اضافه و قسمتهاي به درد نخور رو که ماها اصلا بهش نگاه هم نمي کنيم رو گذاشته بود تو يه سبد گوشه مغازه  ديدم يه مرد جوون که مشخص بود فقيره داره تو يه نايلون اون استخونها رو جمع مي کنه تا با خودش ببره براي خانوادش باورتون نمي شه همش استخون بود يه تکه گوشت هم روشون نبود خجالت رو تو چهرش مي ديدم وقتي داشت اونا رو جمع مي کرد . حالا ما که از طبقه متوسط جامعه ايم اينقدر ديدن اين صحنه برامون سنگين بود چه برسه به طبقه مرفه بي درد جامعه . اولا که کمي کم سن و سال بودم مي گفتم مي خواست از اول درست زندگي کنه و کار کنه تا به اين روز نيفته ولي از اون وقتي که بيشتر تو جامعه با مردم ارتباط دارم خيلي چيزا رو درک کردم ماها ياد نگرفتيم  ببينيم درد مردم چيه ؟ هممون مي خوايم خودمونو يه جوري از مهلکه نجات بديم حالا به سر ديگران چي مي ياد باداباد .

تو اين مدت يه اتفاق از بيخ گوشمون گذشت که من و مجيد اون رو به فال نيک گرفتيم و واقعا برامون اومد داشت با اينکه خيلي ترسيديم  ولي ما رو به خدا نزديکتر کرد.

بياين همين جا تصميم بگيريم که هنر خوب زندگي کردن رو ياد بگيريم  و هيچوقت خدا رو فراموش نکنيم. "آمين".