امید به زندگی

 " چيان " و " گان" برادران دو قلو بودند . روزي ، در جريان يک آتش سوزي، ماموران آتش نشاني آنان را که گرفتار حريق شده بودند ؛ نجات دادند . دو برادر به بيمارستان محلي فرستاده شدند .

با وجود آنکه آنان از مرگ نجات يافته بودند، اما چهره آنان بر اثر آتش سوخته شدند . دکتر با ابراز تاسف در اين باره گفت : اين دو برادر چه قدر خوش سيما هستند ، اما متاسفانه چهره شان سوخته است . " چيان " هر روز آه مي کشيد و فکر مي کرد که چطور مي تواند با چنين چهره اي در ميان مردم ظاهر شود و چطور مي تواند خود را پرورش دهد . وي اطمينانش را نسبت به زندگي از دست داده بود و ديگر براي ادامه زندگي اميدوار نبود . هميشه به خود مي گفت : مردن را بر زنده ماندن وچنين زندگي ترجيح مي دهم . " گان " همواره برادرش را تشويق مي کرد و مي گفت : در اين آتش سوزي فقط ما زنده مانديم . بدين سبب ، حيات ما بيش از پيش با ارزش است و زندگي ما بيش از پيش اهميت دارد .

 دو برادر پس از بهبودي از بيمارستان مرخص شدند . " چيان " که نمي توانست نگاه ديگران به خود را که همانند نگاه شگفت زده آنان به حيوانات بود ، تحمل کند . سرانجام خودکشي کرد ؛ اما " گان " همانند گذشته به زندگي ادامه داد . او بارها در مواجهه با مشکلات به خود گفت که ارزش حيات من بيشتر از ديگران است !

 روزي ، او مانند گذشته در حال فروش خودرو به مشتريان بود . باران مي باريد . جاده بسيار ليز بود . " گان " بسيار آهسته رانندگي مي کرد . ناگهان در کنار جاده جواني را مشاهده کرد که ايستاده و منتظر ماشين است . وي بي درنگ خودرو را متوقف کرد . " گان " از خودرو پياده شد و به سمت جوان رفت . هنوز به جوان نرسيده بود که ناگهان جوان خود را به رودخانه انداخت . " گان " به هر شکلي بود جوان را نجات داد و وي را تشويق کرد که ديگر دست به چنين کار احمقانه اي نزند .

بعدها ، " گان " متوجه شد که جواني که او نجات داده ، فردي ثروتمند است . اين جوان ثروتمند براي تشکر از " گان " با او همکاري کرد و يک شرکت حمل و نقل تاسيس کرد . به تدريج ، " گان " از يک راننده فقير به يک رييس شرکت حمل و نقل با سرمايه بيش از 300 ميليون يوان مبدل شد . سالها بعد ، فنون پزشکي پيشرفت کرد و "گان" با ثروتي که خود اندوخته بود ، با عمل جراحي چهره خود را زيباتر ساخت .

 آري دوستان عزيز ، هميشه گفته اند که نبايد تسليم سختي هاي زندگي شد بلکه بايد با اميد و تلاش بر اين مشکلات فائق آمد و در زندگي به فردي موفق و پيروز تبديل شد .

 

بهترین روش برای تقسیم یک سیب

 

دو سال پيش در مدرسه اي به فرزندان کارگران مهاجر درس مي دادم.

زمان برگزاري امتحانات ميان ترم فرا رسيد و من سوالاتي را براي دانش آموزان سال اول مدرسه درباره درس رياضي نوشتم:" خانه شما پنج نفره است، اگر ده تا سيب داشته باشيد، هر نفر چند سيب خواهد داشت؟" فکر کردم اين سوال براي بچه هاي هفت يا هشت ساله بسيار آسان خواهد بود.

وقتي که ورقه هاي امتحاني را بين بچه ها توزيع کردم،ناگهان متوجه يک اشتباه تايپي شدم. شماره" ده " به شماره " يک " تبديل شده بود و سوال قبلي به اين صورت شده بود که خانه شما پنج نفره است ، اگر يک سيب داشته باشيد ، هر نفر چند سيب خواهد داشت؟ سوال ديگر درست نبود، بچه ها حتما جواب آن را نمي داشتند.

اما وقتي که اوراق را جمع آوري کردم، با تعجب ديدم که تقريبا هر نفر از شاگردان جوابي به اين سوال داده اند.

در ميان جواب هاي مختلف ، پاسخي مرا تحت تاثير قرار داد. دانش آموزي نوشته بود که : هر نفر در خانه ام يک سيب خواهد داشت. زيرا اگر پدربزرگم اين سيب را مي بيند، خودش نمي خورد و حتما به مادربزرگ که اکنون سخت بيمار است خواهد داد. ولي مي دانم مادربزرگم آن سيب را نمي خورد و به من که نوه دختري اش هستم و دوستم دارد، مي دهد. من اين سيب را به مادرم خواهم داد . مادرم هر روز در خيابان روزنامه مي فروشد و دلش مي خواهد سيب شيرين بخورد. اما مادرم هم اين سيب را نمي خورد و به پدرم مي دهد. پدرم در کارخانه بسختي کار مي کند. هر وقت براي ما غذا مي خرد، خودش نمي خورد. بدين ترتيب به هر عضو خانواده يک سيب کامل مي رسد.

لباس کهنه

روزي، انشتاين در خياباني در نيويورک با دوستش ملاقات کرد.

دوستش با ديدن انشتاين گفت: جناب آقاي انشتاين، مثل اين که شما به يک کاپشن جديد نياز داريد. لباس شما کهنه و پاره شده است.

انشتاين گفت:" عزيزم، مشکل نيست، هيچ کسي در اينجا مرا نمي شناسد.

بعد از چند سال، اتفاقا انشتاين دوباره دوستش را در خيابان ديد. در آن زمان ، او به واسطه موفقيتهاي چشمگيرش، در جهان مشهور شده بود، اما هنوز همان کاپشن قبلي را بر تن داشت. دوستش دوباره به او پيشنهاد کرد که کاپشن جديد و قشنگي بخرد.

انشتاين جواب داد،" دوست عزيزم، ديگر لازم نيست. زيرا همه در اينجا مرا مي شناسند.