خاطرات
امواج خروشان دریا رو دوست دارم چون اونها خاطراتم رو مثل یک کتاب تو ذهنم ورق می زنن. خاطراتی که همه خوب و بد خیلی آروم اومدند و رفتند و فقط من موندم به یه کوله بار از تجربه...تجربه های که بعضی شون گرچه تلخ بودند ولی به همون اندازه تلخیهاشون تجربه های گرون قیمتی برام داشتن طوری که الان همون تلخیها رو دوست ندارم با دنیایی عوضشون کنم.وقتی به موجهای کنار ساحل نزدیک می شم انگاری هر کدومشون یادآور یه خاطرست برام اونقدری توشون غرق می شم که وقتی به خودم می یام می بینم با دونه دونشون زندگی کردم.اون موقعست که تازه خیلی چیزا برام معنی و مفهوم پیدا می کنه چیزایی که قبلا شاید اصلا برام ارزشی نداشتن الان کلی برام مهم هستن.کنار همون دریا موقع غروب آفتاب یه به آسمون خیره شدم و اونجا بود که به عظمت خدا پی بردم و نا خود آگاه قطره اشکی از چشمم افتاد پایین تا اومدم از صورتم پاکش کنم یه حسی بهم گفت تازه رسیدی به اونجایی که باید می رسیدی و تازه باز فهمیدم که چقدر می تونستم خوب باشم و نبودم و چه چیزایی که از دست دادمشونو و قدرشونو ندونستم ...ولی زندگی ادامه داره ومن هنوز کلی وقت دارم.![]()

کیمیای عزیزمون تولدت مبارک...


























بسيار وقت ها