زیباترین شعر زندگی
آيا تا کنون صداي آهنگ روحنواز قلبت را با گوش جان شنيدهاي و از پنجرهاش، عشقبازي پروانه را با پرچم گل کاشي سقاخانهي آرزوها ديدهاي که چگونه موسيقي قلبت را در گلبرگهايش نقاشي ميکند؟
آيا با دلت گهگاه خلوت کردهاي و رازهاي نهفتهي سينهات را در گوشش زمزمه کرده و بر چهرهاش قطرهاي از بلورين اشک چشمت را ريختهاي و اجازه دادهاي که گرمي وجودت را بچشد تا بتواني آنرا را با همسايه تقسيم کني؟
آيا صداي باطن خود را با قلبت درميان گذاشته و از او راه صواب را جويا شدهاي و در امتداد سايهي خيال، بيداري را از او پرسيدهاي و از پشت الفاظ دفتر شعرت، در آيينهاش خيره شدهاي تا معرفت و آگاهي را دريابي؟
آيا تاکنون طپش قلبت را با ضربان نبض پرندهاي در سحرگاهان پيوند زدهاي تا راز خلقت را از زاويهي چشمان او نظارهگر باشي و جيکجيک گنجشکهاي درخت هميشه سبز دلت را بر پهناي افکارت ريختهاي تا سرزندگي و سرور و نشاط و پرواز به سرزمين معرفت و کرامت، بر وجودت مستولي شود؟
...
آيا زيباترين شعر زندگيت را با نواي پرندههاي دشت لالههاي واژگون و شقايقهاي وحشي، شبنم مهتاب، حضور دل عاشق منتظر، عشوهي نيلوفر تالاب مرغان مهاجر، بوي بيابانهاي بيکس و تنها، عطر پيالهي ميفروش مهر و محبت، و عطش کلام طفلي گنگ سرودهاي؟
به راستي چگونه و چقدر زندگي کردهاي؟
بسيار وقت ها