آيا تا کنون صداي آهنگ روح‏نواز قلبت را با گوش جان شنيده‏اي و از پنجره‏اش، عشق‏بازي پروانه را با پرچم‏ گل کاشي سقاخانه‌ي آرزوها ديده‏اي که چگونه موسيقي قلبت را در گلبرگ‏هايش نقاشي مي‏کند؟

آيا با دلت گه‏گاه خلوت کرده‏اي و رازهاي نهفته‌ي سينه‏ات را در گوشش زمزمه کرده‏ و بر چهره‏اش قطره‏اي از بلورين اشک چشمت را ريخته‏اي و اجازه داده‏اي که گرمي وجودت را بچشد تا بتواني آن‏را را با همسايه تقسيم کني؟

آيا صداي باطن خود را با قلبت درميان گذاشته‏ و از او راه صواب را جويا شده‏اي و در امتداد سايه‌ي خيال، بيداري را از او پرسيده‏اي و از پشت الفاظ دفتر شعرت، در آيينه‏اش خيره شده‏اي تا معرفت و آگاهي را دريابي؟

آيا تاکنون طپش قلبت را با ضربان نبض پرنده‏اي در سحرگاهان پيوند زده‏اي تا راز خلقت را از زاويه‌ي چشمان او نظاره‏گر باشي و جيک‏جيک گنجشک‏هاي درخت هميشه سبز دلت را بر پهناي افکارت ريخته‏اي تا سرزندگي و سرور و نشاط و پرواز به سرزمين معرفت و کرامت، بر وجودت مستولي شود؟

...

آيا زيباترين شعر زندگيت را با نواي پرنده‏هاي دشت لاله‏هاي واژگون و شقايق‏هاي وحشي، شبنم مهتاب، حضور دل عاشق منتظر، عشوه‌ي نيلوفر تالاب مرغان مهاجر، بوي بيابان‏هاي بي‏کس و تنها، عطر پياله‌ي مي‏فروش مهر و محبت، و عطش کلام طفلي گنگ سروده‏اي؟

به ‏راستي چگونه و چقدر زندگي کرده‏اي؟