گذر زمان
تفکر در تنهایی چه عالمی دارد. این روزها ذهنم پر شده از گذشته و حال و آینده. نمی دانم ذهن آشفته من آخر کجا اتراق خواهد کرد. زمان سوار بر ارابه خود چنان سریع از کنارم می گذرد که گویی اصلا مرا نمی بیند.... مرا که در گذر لحظه هایم وامانده ام .... لحظه هایی که پر است از خاطره و تجربه. نمی دانم شاید روزی در آینده حسرت این روزها را که در تنهایی خودم می لولیدم را بخورم - شاید دیگر نتوانم لحظه هایی این چنین را لمس کنم کسی چه می داند - کسی چه می داند که من در کدامین نقطه عمرم ایستاده ام.
روزها و شب ها از پی هم می آیند و می روند و تکرار می شوند ولی من همچنان مات و مبهوت ایستاده ام و تماشا می کنم. آدمهایی که از کنارم می گذرند را می بینم که در عین بزرگی چقدر حقیر و ناچیزند و انسانهایی را که در عین کوچکی چقدر بزرگ به نظر می رسند براستی چرا من اینگونه می بینم من کجا هستم !!! کمی که ذهنم را جمع و جور می کنم تازه می فهمم چقدر از زمان دور افتاده ام . تازه خودم را پیدا می کنم و می دوم که به زمان از دست رفته ام برسم . در طول مسیر با خودم فکر می کنم تنهایی و تفکر پیرامون چیزها زیاد هم بد نیست و تصمیم می گیرم من بعد از این گاهی در نقاط مختلف زمان بایستم و فقط تماشا کنم و تفکر..................... . .![]()

بسيار وقت ها